نوروز در سیاوشان (استان مرکزی)
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : سیمین

اول از همه باید نوروز 91 خورشیدی رو به همه دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی عزیزم تبریک بگم و از غیبت طولانی خودم معذرت خواهی کنم.

راستش نوروز امسال برای من با بیماری و دارو و دکتر شروع شد که البته امیدوارم از این به بعدش به خوبی سپری بشه...! البته قبل از بستری شدن یه سفر کوچولو و متفاوت به روستای سیاوشان نزدیک شهرستان آشتیان واقع در استان مرکزی داشتیم. طبیعتی متفاوت با چیزی که من همیشه در روستاهای شمال دیدم و چشمم به اون عادت داره. محل مادری حامد و اقامت در خانه سنتی دایی حامد که بی نهایت معماری زیبا و چشم نوازی داره.

از اون گذشته دیدو بازدید اقوام و بزرگان فامیل که یکی از لذت بخش ترین اتفاقاتیه که میتونه تو عید برامون بیوفته. مخصوصا ملاقات با مادر بزرگ نقلی مامان حامد که منو به یاد مادر بزرگ خدابیامرزم انداخت. و از همه مهمتر جشن تولدم روز سوم فروردین و دریافت کادوهای جورواجور که شادی منو هر سال نوروز مضاعف میکنه!نیشخند

 

 

ما فرصت رو از دست ندادیم و چند تا از اماکن دیدنی شهرستان از قبیل خانه پدری مصدق و آسیاب جفتی و بازار قدیمی آشتیان رو هم بازدید کردیم.

 

البته مناطق دیدنی زیادی در استان وجود داره اما ما فرصت زیادی برای بازدید نداشتیم.

 مخصوصا امامزاده فاطمه صغری در سیاوشان که به روایتی خواهر خردسال امام رضا (ع) می باشد و گردشگران و زائران زیادی را جذب خود نموده.

شهرهای دیدنی و مهم استان مرکزی به مرکزیت اراک شامل (آشتیان- اراک- تفرش- خمین- خنداب- دلیجان- زرندیه- ساوه- کمیجان ومحلات) می باشد. از مشاهیر این استان (امام خمینی- امیر کبیر- پروفسور حسابی و ...) می باشند.

نقاط معروفی در شهرستان های استان مرکزی وجود دارد که به اختصار شامل آبگرم محلات- قلعه آردمین ساوه و کاروانسراهای متعدد- قلعه و غار کهک در دلیجان- (آسیاب جفتی- منزل پدری مصدق- منزل پدری دکتر قریب- بازار آشتیان و امامزاده فاطمه صغری خواهر کوچک امام رضا (ع) در روستای سیاوشان) روستای وفس در کمیجان- کلیسای مریم مقدس و کاروانسرای شاه عباسی در زرندیه می باشد.

با توجه به فاصله نسبتا کوتاه استان مرکزی با استان تهران بازدید از این منطقه آسان و دلپذیر خواهد بود.


 
کلوت شهداد
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیمین

برنامه کلوت شهداد به سرپرستی من و حامد از گروه NCCG

حرکت ساعت 20 مورخه 19/11/90 از میدان آزادی با اتوبوس دربستی به همراه 34 نفر از اعضای گروه نمونه به سمت شهر کرمان

با 3 ساعت تاخیر ساعت 12 ظهر مورخه 20/11/90 به شهر کرمان رسیدیم.

ابتدا بازدید از بازار وکیل، حمام گنجعلی خان و کاروانسرای بازار و پس از آن به علت گرسنگی پیش بسوی چایخانه سنتی وکیل که البته تا قبل از آن حمام وکیل بوده.

جای همگی خالی دیزی سنگی کرمان رو نوش جان فرمودیم و در قسمت دیگری از رستوران، چای و کلمپه (شیرینی مخصوص کرمان) به همراه موسیقی سنتی صرف شد و کمی از خستگی راه کاسته شد. بعد از آن به سمت ماهان حرکت کردیم. بازدید از باغ شازده هوا اونقدر دلچسب بود که من واقعا دلم نمی خواست از باغ بیرون بیام.

در این سفر مسئولیت من دو چندان شده بود. هم به علت سرپرستی برنامه و هم همراهی برادر و پسردایی عزیزم که تمام تلاشم این بود که حسابی بهشون خوش بگذره. بعد از باغ شازده به سمت مقبره شاه نعمت اله ولی حرکت کردیم. بچه ها برای زیارت و بازدید داخل بقعه رفتند و من در حیاط کمی استراحت کردم. بعد از خروج بچه ها از بقعه متوجه شدیم که کفش های محمد (پسرداییم) رو دزدیدن!!! وای خدا! حالا این همه آدم چرا محمد؟؟!تعجب خلاصه شانس آوردیم که یه جفت صندل با خودش آورده بود.

بعد از خرید برای شام به سمت روستای شفیع آباد (نزدیکترین روستا به کلوت ها) حرکت کردیم. راهنمای عزیز آقای افضلی زحمت کشیده بودن و برای ما در یک خانه روستایی زیبا جا رزرو کرده بودند. بعد از استقرار در خانه روستایی شام صرف شد.

صبح زود قبل از طلوع خورشید بچه هایی که قصد داشتند از طلوع خورشید عکاسی کنند به همراه حامد عازم بیرون شدند (البته تو اون هوای ابری من نمیدونم چطور تونستن همچین عکس زیبایی از طلوع خورشید بگیرن!!!! نیشخند طلوع خورشید پرتقالی...!

 و بقیه به سرپرستی من به خواب ناز ادامه دادند.! تا ساعت 7 که برای بچه ها یه صبحانه محلی سفارش دادیم.

بعد از صبحانه به تماشای یه کاروانسرای زیبا در شفیع آباد رفتیم و بعد از اون به سمت کلوت ها.

 حدود ساعت 8:30 به کلوت رسیدیم. از شفیع آباد تا کلوت حدود 13 کیلومتر راهه. یک ساعت پیمایش کویر و 2 ساعت وقت آزاد برای بچه ها تا از سکوت کویر لذت ببرن و با خودشون خلوت کنن. من هم وقت رو غنیمت دونستم و دو ساعت وقت آزاد رو در کویر و سکوتش خوابیدم! آخ که چقدر خواب تو کویر مزه میده... بماند که حامد و برادرم عین این دو ساعت رو دنبال من می گشتن!

ساعت 11 کم کم کویر پذیرای مهمانان بیشتری شد. ما هم طبق برنامه از کویر خداحافظی کردیم و به سمت کرمان راه افتادیم.

هوا کم کم ابری شد و ناگهان در گردنه سیرچ باران بارید. اونقدر شدید که انگار نه انگار ما تو استان کرمان و منطقه کویری هستیم. بعد از رسیدن به کرمان در جنگل قائم آلاچیقی رو اجاره کردیم و بچه ها رو برای برنامه ناهارشون اسکان دادیم. حدود 3 ساعت سرپرستی گروه رو به فرهاد و آقای افضلی سپردم تا سری به پدر حامد که در شهر کرمان کار می کنند بزنیم. برگشتنی با کوله باری از سوغاتی به سمت اتوبوس رفتیم و هنوز از کرمان خارج نشده بودیم که پدر حامد تماس گرفتن و گفتن که برای ما و بچه های گروه آش گرفتن. اونم آش کرمون. وااااااااااای محشره. دستتون درد نکنه بابا جون. ساعت 8 شب بالاخره به سمت تهران حرکت کردیم...


 
احوالپرسی
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیمین

من امروز صبح مثل هر روز از در خونه اومدم بیرون تا برم به محل کارم . خورشید مثل هر روز طلوع کرده بود و مثل هر روز رفتگر محله مشغول رفت و روب خیابون بود. اما...

اما امروز از یه پسر بچه مدرسه ای یاد گرفتم که میشه به رفتگر محله سلام کرد!


 
برف بازی در توچال
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : سیمین

بعد از یه بارش حسابی چی می چسبه؟ معلومه برف بازی در ارتفاعات. اینبار نوه دایی عزیزم (محمد) انگیزه ای شد تا یه پیمایش کوتاه اما دلچسب و مملو از شیطنت در ارتفاعات توچال داشته باشیم و البته دیدارها هم تازه شد. اول صبح عارف و مجتبی غافلگیرمون کردند و ایستگاه 2 هم سیمین (همنورد قدیمی حامد) رو دیدیم و صبحانه مهمون ایشون و دوستاش بودیم. میگم حامد خان اگه ما سیمین ها نبودیم شما چیکار می کردی؟!نیشخند

در مسیر برگشت تقریبا انتهای مسیر یه شیطنتی هم کردیم. البته ما داشتیم نقطه جوش همشهریامونو محک می زدیم! از دور که تله کابین به سمت ما میومد اول برای سرنشینا دست تکون میدادیم و بعد که کاملا نزدیک می شدند گوله برفی رو که پشتمون قایم کرده بودیم پرت میکردیم سمت کابیننیشخندزبان عکس العمل آدمای تو کابین خیلی جالب بود. و البته خانوم و آقایی که کنار ما از خنده غش کرده بودن... هی هی هی!

بعد از پیمایش به صرف سوپ شیر و کتلت خوشمزه و سالاد فصل منزل دختر دایی عزیزم دعوت شدیم. واااااااااای خدا! هیچی بهتر از این نیست کنار پنجره بشینی و همونطور که مشغول نوشیدن یه قهوه داغ هستی از زیبایی منظره پشت پنجره لذت ببری. همونجایی که یک ساعت پیش بر فرازش ایستاده بودی!

البته تو هوای پر از دود و دم تهران این لذت خیلی کم پیش میاد!


 
اردبیل - سرعین
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠ : توسط : سیمین

برنامه بسیار دلپذیر از گروه NCCG به سرپرستی فرهاد عزیز

 

حرکت راس ساعت 8 از ترمینال غرب روز چهارشنبه مورخه 21/10/90 به همراه 12 نفر از همراهان گروه نمونه. دو نفر از دوستانی که برای دومین بار همسفر ما بودند آرزو و مهدی از کرج با وبلاگ زیبای " ایران سرای جاودان " که سر زدن به وبلاگشون خالی از لطف نیست.

ساعت 6 صبح یک ساعت زودتر به استان اردبیل رسیدیم.  نزدیک ترمینال با مینی بوس دربستی به سمت گردنه حیران رفتیم و وارد روستای گیلده شدیم. کوله هارو تو مینی بوس گذاشتیم و با کوله حمله و وسایل ضروری راهپیمایی آغاز شد. هوا به اندازه ای عالی بود که اصلاَ باورمون نمیشد تو فصل زمستون و در استان اردبیل هستیم.

 

بعد از دو ساعت پیمایش به گوسفندسرایی رسیدیم که صبحانه در آن محل صرف شد. در این قسمت چشمه جوشان و پرآبی نیز وجود دارد.

سپس به راهمان ادامه داده و بعداز دو ساعت دیگر به منطقه آبدرمانی مشه سویی رسیدیم. منطقه ای بکر و آرام.

پسرای گروه تنی به آب زدن و دخترای گروه هم در دکه کوچکی که در کنار آبدرمانی موجود است چای نوشیدند و از هوا و صدای پرندگان و همصحبتی با آقای دکه دار لذت بردند و برای پسرها آرزوی تب و لرز کردند!!!شیطان بعد از آبتنی بچه ها به راهمون ادامه دادیم. من با وجود سفرهای متعدد به مناطق مختلفی که داشتم طبیعتی به این دل انگیزی ندیده بودم. یکی از بهترین مناظری که می تونستم تو عمرم ببینم. بی نظیر بود. 

بعد از پیمایش شیب تندی به دشتی وسیع و زیبا رسیدیم. اطرافمان تا چشم کار می کرد کوه های سر به فلک کشیده بود و زیر پایمان جنگلی از ابرهای سفید.

 سمت راست ما سبلان خود نمایی می کرد.

 مابقی مسیر دشتی فراخ می باشد که از دور بسیار زیبا می نماید اما وقتی وارد دشت شدیم از کرده مان پشیمان شدیم. زمین کشاورزی شخم خورده گلالود. به تعبیر دیگر باتلاق. بعد از 8 ساعت پیاده روی و خستگی حالا این باتلاق رو کم داشتیم. وزن کفشامون چند برابر شده بود. وقتی به مینی بوس رسیدیم هوا کاملاَ تاریک شده بود. شب را در خانه ای در شهر آبیبیگلو که راهنمای عزیز آقای الیاسی تهیه دیده بودن سپری کردیم. صاحبخانه محترم اونقدر در حق ما لطف نشون دادند که فکر کنم گروه نمونه چنین مهمان نوازی رو در طول تاریخ کوهنوردیش ندیده بود. تا حدی که صبح روز بعد حال نداشتیم برنامه پیمایش به دریاچه سوها رو اجرا کنیم. از بس صاحبخونه بهمون رسیده بود و ما لوس شده بودیمنیشخند تا اینکه با چشم غره های سرپرست کوله هامونو جمع کردیم و راه افتادیم. برنامه کاملا متفاوت با برنامه روز قبل. زمین برفی و آسمون آفتابی. یه قسمت هایی از مسیر رد پای خرس تو برفا دیده می شد. بعد از 2 ساعت پیمایش به دشت وسیعی پوشیده از برف رسیدیم. اگر راهنما به ما نمی گفت که این همون دریاچه سوهاست که یخ زده هرگز متوجه این موضوع نمیشدیم.

 از روی دریاچه عبور کردیم و به ارتفاعات رسیدیم. همونجا ناهار خوردیم. هوا کم کم مه آلود شد.

 از دور دوتا موتور سوار با موتور کوهستان به ما نزدیک شدند. ما هم از فرصت استفاده کردیم و تو تایمی که موتور سوارها پیاده شدند و با راهنما مشغول صحبت شدند رفتیم سوار موتور شدیم و عکس گرفتیم. احتملاَ این عکس ها تو وبلاگ مهدی و آرزو هستنیشخند

دریاچه دیگری که از ارتفاعات سوها دیده  می شود.

 بعد از بازگشت به روستای سوها سوار مینی بوس شدیم و به سمت آلابیزگه راه افتادیم. کوله ها رو جمع کردیم از میزبان مهربان تشکر کردیم و وارد شهر اردبیل شدیم. بعد از خرید سوغاتی (حلوا سیاه) از مقبره شیخ صفی بازدید کردیم و به سمت سرعین حرکت کردیم. . شب تو هتل ارگ اتاق گرفتیم. از آبگرم و آش دوغ سرعین لذت بردیم. صبح روز بعد سری به مغازه عسل فروشی آقای بذری عزیز زدیم که هرچه از مهمان نوازی ایشون بگیم باز هم کم گفتیم. امیدواریم روزی بتونیم زحمتاشون رو جبران کنیم. غروب شنبه به اردبیل برگشتیم و فرهاد در زمان محدود باقی مانده مارو به تماشای دریاچه شورابیل برد. بعد از اون به ترمینال رفتیم و ساعت 7 از اربیل به سمت تهران حرکت کردیم. 4 صبح رسیدیم کرج و 7 صبح هم سر کارگریه


 
Top Gear
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳٩٠ : توسط : سیمین
 
جزایر سرزمین من
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٠ : توسط : سیمین

هرمز، هنگام، قشم

 

این سفر به سرپرستی عارف عزیز و با شرکت 30 نفر از اعضای NCCG راس ساعت 13 در مورخه 13/09/90 از میدان راه آهن آغاز شد. قطار با یک ساعت تاخیر ساعت 14:30 حرکت کرد. اکیپ ما طبق معمول یه دست و صمیمی بود. در طول مسیر خودمونو با بازیهای مختلف تو کوپه ها مشغول کردیم. ساعت 10 صبح دوشنبه رسیدیم بندر عباس. رفتیم سمت اسکله که به جزیره هرمز بریم. متاسفانه به دلیل هوای طوفانی و مواج بودن دریا اسکله بسته شد.

مدتی منتظر شدیم. تا اینکه آقای پویان که زحمت کشیده بودن و ناهار گروه رو در هرمز تدارک دیده بودند برای ما دو تا قایق تندرو فرستادند. با قایق تندرو تقریباً بعد از 35 دقیقه به جزیره زیبای هرمز رسیدیم.

تو اسکله دوتا Toyota مارو به سمت منزل آقای پویان بردند و ناهار محلی هرمز صرف شد. حقیقتا خونگرم و مهمان نواز هستند. بعد از ناهار به سمت باغ توران که منطقه حفاظت شده و کمپ زنی میباشد حرکت کردیم. در بین راه دیدن جبیرهای رها شده در جزیره به شدت ما را به وجد آوردند.

 پس از رسیدن به منطقه چادرها را برپا کردیم و بعد از قدم زدن کنار ساحل و صرف شام آتشی برپا کردیم و شب نشینی گرم و دوستانه ای گروه را دور هم جمع کرد.

سه شنبه 15/09/90

بعد از بیدارباش و صرف صبحانه کمپ را جمع کردیم. ماشین ها ساعت 8 به منطقه آمدند و اطراف جزیره گشت زدیم و از زیبائی های جزیره هزار رنگ هرمز لذت بردیم. انصافا پروردگار توانا برای خلق این جزیره نهایت هنر را به نمایش گذاشته است. خاک های رنگین و براق که زیر نور خورشید با درخشش بی نهایتش چشم را خیره می کند. در جزیره هرمز گونه ای خاک سرخ وجود دارد که جهت مصارف آرایشی به کشور فرانسه صادر می گردد.

تنوع رنگ خاک هرمز به اندازه ایست که هر ساله هنرمندان این منطقه طرحی وسیع را با آن در کنار ساحل می نگارند. دیدن قالی هزار رنگ شنی برای ما خالی از لطف نبود.

بعد از آن از قلعه پرتغالی ها بازدید کردیم. مربوط به 500 سال پیش که ساخت آن 30 سال به طول انجامید و اولین قسمتی که ساخته شد کلیسای قلعه می باشد.

 

جزیره هرمز حدود 7000 نفر جمعیت دارد و شغل اصلی مردمان آن صیادیست. پس از جزیره گردی و بازدید از آثار باستانی به شهر هرمز (شهری نسبتا کوچک) رفتیم تا شاهد عزاداری بومیان در روز عاشورا باشیم. بعد از آن با قایق تندرو به سمت قشم حرکت کردیم. از آنجا سریعا به ساحل دراز شیب رفتیم و دوباره با قایق تندروسبز اینبار به جزیره هنگام رفتیم. جای مناسب کمپ زنی را پیدا کردیم و بعد از مستقر شدن از فرصت استفاده کردیم و پیش بسوی دریا. شنا در ساحل پاک و براق جنوب واقعا دلپذیره...

چهارشنبه 16/09/90

قایق های تندرو ساعت 8:30 صبح اومدن جزیره دنبال ما و برگشتیم به دراز شیب. تقریباً 10 دقیقیه زمان می بره و یا کمتر. این قایق سوار ی بی نظیر بود. انقدر تند می رفت که هیجانش از ترن هوایی هم بیشتر بود. وای دور پلیسی هارو که دیگه نگوووووووووو. خیلی باحال بووووووووووووووووود. به محض رسیدن به قشم رفتیم پارک کروکودیل ها. بزرگترین کروکودیلی که در اونجا نگهداری میشه 20 ساله است و 3 مترو 20 سانت طول داره. بعد با رای گیری بین جنگل حرا و دره ستارگان به دره ستارگان رفتیم.

من هم چون 2 سال پیش جنگل حرا رو دیده بودم ترجیح دادم به دره ستارگان برم. این دره که بر اثر سایش آب با خاک بوجود آمده بسیار زیبا و حیرت انگیزه.

 بعد از آن بازدید از آکواریم و دنیای هزار رنگ زیر آب.

بعد از اسکان در منزلی که دوستان ما در قشم زحمت آنرا کشیده بودند و صرف ناهار تایم بعد از ظهر برای اعضای گروه آزاد بود. که گروه خود را با نظافت، گردش در شهر، قدم زدن کنار ساحل، جت اسکی، شنا و خرید مشغول نمود. من و حامد جان هم به بهترین نحو از وقتمون برای خرید استفاده کردیم!!!!نیشخند حامد جون متشکریمقلب

پنج شنبه 18/09/90

به محض اینکه از خواب بیدار شدم طبق قولی که به ناهید و نازنین داده بودم به سمت بازار قدیم رفتیم. آدرس یه دوست قشمی رو گرفته بودم که رو دستمون با رنگ حنا طراحی کنه. این رنگ حنا باعث شد که ما زندگی قشمی ها رو از نزدیک ببینیم و حسابی باهاشون دوست بشیم و پای درد دلشون بشینیم. این عالیترین قسمت سفر بود. ساعت 11 با مینی بوس به اسکله رفتیم. و اینبار بالاخره با اتوبوس دریایی به بندر عباس  رفتیم.

ساعت 2 ایستگاه راه آهن بندر بودیم. و به سمت تهران حرکت کردیم. با وجود خستگی از بازی دسته جمعی صرف نظر نکردیم. صبح ساعت 9 ایستگاه راه آهن تهران بودیم.

ممنون از عارف عزیز بخاطر سرپرستی این برنامه عالی و مفرح


 
20 آذر روز جهانی کوهستان
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠ : توسط : سیمین

از کوه بالا برو

با تمام سختی هایش

و آنگاه که بر بلند ترین قله رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند...!!

20 آذر، روز جهانی کوهستان بر تو همنورد فقید گرامی باد.


 
← صفحه بعد